<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-345249539165509084</id><updated>2012-02-16T02:50:23.288-08:00</updated><title type='text'>اینجا یک دشویی است</title><subtitle type='html'>آنجا بود که برایم یاد آوری شد، دشویی واقعیتیست هم سن انسان و حقیقتی به بلندی تاریخ و باز بخاطر آوردم که از قیصر تا اصغر و از اکبر تا رهبر همه در این نقطه حالتی مشترک دارند و گریزی از آن نیست.به قول یکی از دوستان در دشویی هر سر و صدایی دوست داری راه بنداز هر چیز می خواهی بر دیوارش بنویس و هر طور راحتی راحت کن خودت را، چون آنجا مهم نیست مردی یا زن سیاسی ای یا سکولار خری یا خر تر آنجا فقط خودت هستی و خودت در یک چار دیواری با یادگاری از خودت که می تواند به خود ارجاعت دهد.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dashouyi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/345249539165509084/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dashouyi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Dashouyi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10668319399778581403</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-345249539165509084.post-9098439489906049012</id><published>2008-06-07T14:37:00.001-07:00</published><updated>2008-06-07T14:45:24.986-07:00</updated><title type='text'>من گذشت 2</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;شنبه - 18 ام - خرداد - 80 و هفت&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;تمام دیشب را نخوابیده ام، ساعت شش شده اما کلافه نیستم. زبانم با نوک یکی از دندانهایم بازی می کند، حس می کنم تیز تر از دندان قرینه اش است، انقدر ور می روم تا نوک زبانم زخم میشود. حالا کلافه شده ام،&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;بی هوش می شوم، از همین بی هوشیهای نیم ساعت به نیم ساعت، ساعت دوازده شده صدایم می کنند ظاهرا جایی نهار دعوت هستیم، اصلا حوصله رفتن ندارم، احساسم کاملا بد است خیلی خسته ام حس می کنم پیرم، اصرار می کنند زیر بار نمی روم، دراز کش افتاده ام، می روند.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;نیم ساعت بعد است، تلفن زنگ میزند میزبان در خواست می کند که بیایم، رویم نمی شود نه بگویم، پس چشم می گویم و گوشی را می گذارم، یک دوش 5 دقیقه ای می گیرم. اما هنوز کلافه ام حس می کنم بوی عرق می دهم،موهایم صاف نمی شوند.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;یک بار سرم را سشوار می کشم. هنوز کج&amp;#160; معوج اند، ساعت یک شده، تا یک و نیم سه بار دیگر سرم را زیر شیر دستشویی شسته ام اما باز هم موهایم صاف نمی شوند، فریاد می کشم و به مسی که نمی دانم کیست فحش میدهم، موهای لعنتی درست می شوند.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;در انتخاب لیاس دچار مشکل ام اما دست آخر بد قواره ترین چیز ممکن را پوشیده ام، ولی مهم نیست. دنبال سوئیچ می گردم، پیدایش نمی کنم، باز میکردم، ولی نیست، به یکی زنگ میزنم، ظاهرا قفل فرمونی که روی این ماشین بوده را می خواسته اند و زحمت نکشیده اند وقتی ورداشتندش سوئیچ را بیارند بالا، ینی ماشین هست سوئیچ نیست.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;به آژآنس زنگ می زنم، نه اشتباه کردم، می خواهم زنگ بزنم که تصمیم میگیرم تا آزانس پیاده بروم، تقویم بابا کتاب یکی و کتاب خودم دستم است، حال نداشتم در کیف بگذارمشان، دست گرفتم مثل نابغه های آث و پاس احتمالا اینطوری نوشته می شود.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;با راننده صحبت می کنم، اول تمایل به حرف زدن ندارد، ولی سر حرفش میاورم، حالا او بس نمی کند کم کم کلافه می شوم، ولی خوب است که رسیده ایم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;می خواهم زنگ بزنم می بینم چند ماشین در آن کوچه تنگ بد پارک شده، حس انسان دوستی ام می گیرد ، می روم آینه هایشان را جم می کنم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;زنگ می زنم و می روم بالا، از همان ابتدای ورود. حس می کنم توفیق اجباری شد، می گویم و می خندیم، ساعات خوبیست، اما تمام میشود و بر می گردیم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;روحیه ام بهتر میشود، به سیگاری اول زنگ نیزنم و قرار می گذارم، می روم پیشش. زنگ میزنم ویت می شود، می آید پایین معلوم است کمسغز شده، می گوید با عرفان صحبت می کردم گفتم با کسی قرار دارم یادم نبود که تو با عرفان دوستی.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt; به عرفان زنگ می زنیم، یه مجتمعشان میرویم و میبینیمش بد باهم میرویم پارک،در اولین نگاه می بینم خسته تر شده، وینیستون عقابیش هنوز براست، ما هم برا می شویم. کشسر می گوییم و مشسر می شنویم. آبجیز هم می شنویم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;ار عرفان خداحافظی میکنیم، با سیگاری اول بر میگردیم خانه شان، دلم برایش تنگ خواهد شد، خداحافظی می کنیم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;خانه ام، اس ام اس می آید، هنر مند سیگاری دوم است، می پرسد تصمیمت برای رفت هنوز هست؟ می گویم آره، می پرسد. کدوم کشور؟ چقدر پول؟ چه شغلی، بی حالم حواله اش می کنم به فردا که جدی حرف بزنیم، ولی فکر میکنم حالا که اوضاعم بهتر می شود تمایل چندانی به رفتن ندارم، ولی شاید آخر فصل بعد مجبور شوم. ملوم نیست هنوز!!!&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;بر می گردم، خوابم می آید، اما خوابم نمی برد، بیدار مینشینم ساعت دو شده، در انتظار تکمیل کتابم هستم اما انگیزه ای ندارم، به زور می نویسم، واقعا بزور.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;امروز در ذهنم اینها بودند: یکی دوتا طرح وب دو، امید کردستانی، کریس دی برگ، ضایگیه آرین، چشمان متفکر رومن گاری، این که کتاب بگیرم ولی نمی گیرم، رفتن از ایران، تصمیم برای خواندم فاوست که وقت نمی کنم و ...&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/345249539165509084-9098439489906049012?l=dashouyi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dashouyi.blogspot.com/feeds/9098439489906049012/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=345249539165509084&amp;postID=9098439489906049012' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/345249539165509084/posts/default/9098439489906049012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/345249539165509084/posts/default/9098439489906049012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dashouyi.blogspot.com/2008/06/2.html' title='من گذشت 2'/><author><name>Dashouyi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10668319399778581403</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-345249539165509084.post-1689605471725961986</id><published>2008-06-06T18:32:00.001-07:00</published><updated>2008-06-06T18:57:25.207-07:00</updated><title type='text'>من گذشت 1</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;جمعه - 17 ام - خرداد - هشتاد و 7&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;هشت و سی دقیقه صبح از خاب می پرم، ماشین را پشت ماشین همسایه پارک کرده ام می خواهد بیرون برود نمی تواند. خیلی پریشان لباس می پوشم تازه نیم ساعت بود که خوابم برده بود. می روم پایین و ماجرا تمام میشود.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;هشت و سی و پنج دوباره می خوابم نیم ساعت نمی گذرد از دشویی بیدار می شوم. متوجه می شوم در پذیرایی خوابیده ام. دشویی می رود و در برگشت خوانوده صبحانه می خورند، گشنه ام امما بیشتر خوابم می آید بدون آن که چیزی بگویم به اتق خواهرم میروم و دراز میشوم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;ساعت چهار بعد از ظهر می شود که بیدار می شوم قبلا یک ساعت در خوابو بیداری بوده ام و قبل ترش مثل همیشه هر نیم ساعت یک بار از خواب پریده ام و به دشویی رفته ام.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;صدایم می کنند میرم نهار، خانواده روزهای تعطیل دیر نهار می خورند. بی اشتها هستم چیز زیادی نمی خورم. بر می گردم به اتق دراز می کشم به دکتر چند اس ام اسه بی ادبی می دهم، مثل سه روز گذشته تمام اس ام اس هایی که برای دکتر میفرست را برای امین هم میفرستم و بر عکسش.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;پنج دقیقه بعد دکتر زنگ میزند. شروع می کنم به کشسر گفتن، بعدش قرار می کذاریم برویم بیرون نیم ساعت بعد باید خبرش کنم، اما از اول می دانم که بی حال تر از آنم که بیرون بروم. &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;دراز کش زنگ می زنم به سیگاری اول، می گوید که حالم بد بوده و بیمارستان بودم، می خندم چرت می گوییم و خدا حافظی می کنیم قرار می شود فردا هم را ببینیم، باز هم می دانم که فردا خسته هستم و نمی توانم، اما تا فردا قصد ندارم بگویم نمی آیم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;نیم ساعت بعد شده به دکتر اس ام اس می زنم من حال رانندگی ندارم. یعنی چند وقتیه حال رانندگی ندارم. دکتر فحش جواب می دهد. می خندم امین هم فحش میدهد باز هم میخندم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;از تخت خودم را روی زمین میندازم لپتاپم از دیشب روشن مانده، با بی حالی و نئشگی موزیک هارا سورت میکنم، و دست آخر رایتشان می کنم. یک هفته بود که می خواستم این کار را بکنم اما نمی شده.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;می خواهم روی کتابم کار کنم اما حوصله ندارم، کلافه میشوم، یک سری رپ کشسر گوش می کنم کلافه تر میشوم، می خواهم با سلن آرام شوم امما باز هم کلافه میشوم. &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;برای مقصود خواصی که دارم به یک نفر اس ام اس میزنم، الان نمی توانم بگویم چه قصدی داشتم چون این کشسر ها را می خواند، و باز من نتوانستم خودم را مخفی کنم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;سات نه شده، می خواهم بروم بیرون اما باز حال ندارم، خانه هم نمی توانم باشم، بد تر از همه کتاب جدبدی هم برایم نمانده، شهروند می خوانم، مثل همیشه اما معمولا در زورهای آخر هفته چیزی از آن باقی نمانده که باب میل من باشد.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;ساعت نه و نیم یادم می افتد که چرا انقدر کلافه ام. تمام روز یادم رفته بود سیگاریم، می خواهم بروم سیگاری دود کنم اما باز تنبلی ام می آید، میروم و این فیلم خون بپا میشود را میبینم. خوشم نمی آید. می خواهم بروم بیرون اما نمی توانم.&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;ساعت دوازده می شود با الکس جر و بحث می کنم اعصابم خورد میشود، با خشم این گه را خاموش میکنم ساعت حدودا دو شده، باز کلافه ام، کتاب ندارم، سیگار ندارم، خواب هم ندارم. چاره ای هم ندارم باید صبر کنم تا صبح شود. &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;در فکر اینها هم بوده ام : سیلویا پلات. رومن گاری، لیدی ال، فونیکس، عکسهای مرتیکه خر، لنی، آبنوس، فصل وایر لس، ترسویی دوستان، زاپاس پنچر، اتمام قرار داد، وقرار با این دختره که جدیدا باهم آشنا شدیم. و ...&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/345249539165509084-1689605471725961986?l=dashouyi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dashouyi.blogspot.com/feeds/1689605471725961986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=345249539165509084&amp;postID=1689605471725961986' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/345249539165509084/posts/default/1689605471725961986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/345249539165509084/posts/default/1689605471725961986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dashouyi.blogspot.com/2008/06/blog-post_06.html' title='من گذشت 1'/><author><name>Dashouyi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10668319399778581403</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
